پشت دیوارهای شهر
|
این کنکور ....و آن کنکور موضوع: درد دل های من جمعه 1386/04/01 12:1 --------------------<< درد دل >>---------- من نگويم که به درد دل من گوش کنيد بهتر آنست که اين قصه فراموش کنيد عاشقان را بگذاريد بنالند همه مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنید در درس اخلاق اسلامی در دانشگاه بخشی به رفتار شخصی پیامبر ( ص ) می پردازد در امتحان پایانی استاد 10پرسش 2نمرهای مطرح کرد 9 پرسش را جواب دادم اما هنگامی که پرسش دهم را دیدم عرق سردی بر پیشانی ام نشست توان نوشتن نداشتم ... پرسش این بود : « دو ویژگی از ویژگی های پیامبر ( ص ) راکه خود نیز دارا هستید بنویسید » ومن ماندم که چه بنویسم .هر چه فکر کردم نتوانستم بین خودم و نبی اکرم (ص) ویژگی خاصی رابیابم درجواب نوشتم « متاسفم هیچ ویژگی مشترکی وجود ندارد » وقتی نمره ها را اعلام کردند دیدم استاد نمره پرسش آخر را نیز به من داده است و این چنین آن استاد فرزانه خواسته بود به ما بفهماند هدف از درس اخلاق اسلامی تنها خواندن وحفظ کرن چند حدیث وآیه و... نیست فلسفه این درس « پیامبر گونه شدن » است و هر کس چنین نشود از درس اخلاق اسلامی چیزی نیاموخته است ... مگر نه این است متخصصان تعلیم وتربیت یادگیری را « تغییر رفتار » دانسته اند پاسخ من نشان می داد مقصود استاد را یافته ام ... ... و حالا!!!حقیقت این است که کنکور چنان بر زندگی ما سایه افکنده است که همه چیز را چها رگزینه ای ببینیم و ارزش هر درس هر کتاب هر مدرسه هر معلم به میزان کمکی است که بتواند ما را ازاین سدعظیم عبور دهد ... ما زیبایی شعر حافظ را حس نمی کنیم .... از لذت آزمایش کردن محروم می شویم .... فرصت استفاده از زیست و فیزیک و شیمی را در زندگی خود نمی یابیم ... لحظه ای آنچه را می خوانیم به تفکر نمی نشینیم وحفظ کردن فرصت تفکر، تعقل و تدبر( توصیه های مکرر خداوند در قرآن ) را از ما گرفته است ... چون باید تست بزنیم و در کنکور قبول شویم .... از آین همه علم لحظه ای به علم آفرین نمی اندیشیم .... به من کیستم و چرایی خود و هدف خلقتاز کجا آمده ام آمدنم بهرچه بود؟!!!..ام علی قلوب اقفالها !!!!! ظاهرا ازکنکورگریزی نیست که ما درزندگی خود هر لحظه در کنکوریم خانه ای را سیاه می کنیم دیگری را سفید می گذاریم وپیش می رویم ـ من جاء بالحسنه فله عشرامثالها ـ هر پاسخ صحیح ده نمره پاداش و... واین کنکوروهمه کنکورهای دنیا پایان کارنیست ؛اگر لحظه ای چشمان سرمان را ببندیم شاید چشم دلمان باز شودوشاید چیزی بیابیم بیشتر از کنکورو شایدکلید را یافتیم و چه بسا کلید دار را ... به قول حافظ : چه مبارک سحر ی بود و چه فرخنده شبی ---- وآن شب قدر که این تازه براتم دادند البته نمی گویم در کنکور شرکت نکنیم ...درس نخوانیم ... و ... نه !!! هرگز !!! بلکه برعکس می گویم باید بیشتربخوانیم والبته بهتربخوانیم؛و غیرازظاهردرس که درجای خودبسیارمهم است به روح درسهاوحکمتهای نهفته در انها هم بیندیشیم شاید با کنکورراهی به کنکور " من عرف نفسه فقد عرفه ربه " بیابیم وپیروزهمه کنکورها شویم ... الا بذکر الله تطمئن القلوب ... ومن یتوکل علی الله فهوحسبهنوشته شده توسط : علی امیدوار | لینک ثابت |
بی نهایت شدگان موضوع: درد دل های من چهارشنبه 1385/09/15 9:4 --------------------<< درد دل >>---------- من نگويم که به درد دل من گوش کنيد بهتر آنست که اين قصه فراموش کنيد عاشقان را بگذاريد بنالند همه مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنید
الان سا عتي است من و آسمان نم نم مي ¬با ريم ...و من با چنین حا لی مي¬آيم اين سوتر كنار قطعه شما ، اينجا سنگ¬ها تازه¬اند و يك رنگ و يك اندازه قد كشيده¬ا ند روي زمين : می گفت : « گفته اید :نگوئيد مشتي استخوان» ، ما مشتي استخوان نيستيم ما اكنون بينهايت شده ايم چون از خود رسته و به او پيوسته ايم « گفته ايد: وقتي ما مي آييم حتي بقيه شهدا هم به استقبال ما مي آيند و از ما تبرك مي جويند» اين بار نوشته ام را مچاله نمي كنم ... پاكنويس مي كنم و برايتان مي فرستم: نوشته شده توسط : علی امیدوار | لینک ثابت
فریاد رسی باید ... موضوع: درد دل های من جمعه 1385/08/19 18:45 --------------------<< درد دل >>---------- من نگويم که به درد دل من گوش کنيد
بهتر آنست که اين قصه فراموش کنيد عاشقان را بگذاريد بنالند همه مصلحت نيست که اين زمزمه خاموش کنید داشتم در وب های آتش و خون می گشتم که ...قضاوت با خودتان .
نوشته شده توسط : علی امیدوار | لینک ثابت |
درد دل های من موضوع: درد دل های من چهارشنبه 1385/08/17 7:9
من نگویم که به درد دل من گوش کنید بهتر آنست که این قصه فراموش کنید عاشقان را بگذارید بنالند همه مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید نوشته شده توسط : علی امیدوار | لینک ثابت |
از خدا .... خواستم موضوع: درد دل های من جمعه 1385/07/28 10:26 از خدا خواستم عادات بد مرا از من بگیرد
فرمود: گرفتن عادت ها کار من نیست.
من به تو اراده داده ام خودت باید آنها را از خود دور کنی
از خدا خواستم تمامی چیزهایی که سبب می شوند
از زندگی لذت ببرم ؛به من بدهد
فرمود :من به تو زندگی داده ام
تو باید هنر لذت بردن از داشته ها را بیاموزی ؛
لذت صرفا با داشتن بیشتر فراهم نمی شود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطافرماید
فرمود : خوشبختی عطا کردنی نیست باید بیاموزی قانع باشی و بر آنچه داری راضی با شی وازآن نهایت استفاده را بنمایی از خدا خواستم :" الهی لا تکلنی نفسی طرفه عینا ابدا "
خدایا مرا چشم بر هم زدنی به حال خود وا مگذار
فرمود : بالاخره آنچه باید،ازمن خواستی ؛ من با توهستم هر زمان وهرمکان نوشته شده توسط : علی امیدوار | لینک ثابت |
|